پرش به محتوا

شعر

شعرهایی که گاهی به ذهن من حلول می‌کنند:)

Nowruz نوروز

نوروز ۱۴۰۱ آغاز سده تازه فرخنده باد

بهاری گشت همه جان‌ها بهاری چو آغاز بودن‌ها سپند بگذشت سپنتا شد به این امید که باز‌یابد همه ایران سپنتا را سپنتایی که خفته در میان ما همه آزاد، به هر هنگام خبر آید زادامه »نوروز ۱۴۰۱ آغاز سده تازه فرخنده باد

بمب گذاری مدرسه افغانستان

خاورمیانهٔ سرخ – شعری در وصف حال خاورمیانه و افعانستان

کودک بود نمی‌دانست نان امشب را مادر در خون خواهد زد دختر بود جرم‌اش مدرسه بود کتاب بود درس بود و تنها سلاحش، خنده می‌خندید اما نمی‌دانست کسی بیرون منتظر در کمین آخرین خنده‌های اوادامه »خاورمیانهٔ سرخ – شعری در وصف حال خاورمیانه و افعانستان

mother

به یاد مادر – شعری برای مادرم

وقتی که عاشقانه‌ها را به یاد می‌آورم هیچ نقش نمی‌بندد در ذهن جز یاد مادرم آن لحظهٔ آغاز که عشق را در من نهاده‌اند نامی نبرده‌اند جز نام مادرم این اشک شوق چشمان مادر استادامه »به یاد مادر – شعری برای مادرم

گل‌ها، دل و عقربه‌ها

گل‌ها، دل و عقربه‌ها

نکند برسد آن لحظه که باشند فقط عقربه‌ها نکند شب بشود بی‌فردا بی‌سحر بی‌آفتاب نکند دل بلرزد و بیافتد تنها نکند چشم نبیند دل را نکند مانَد جا، آنسوی غبار دل خفته در رویای بهارادامه »گل‌ها، دل و عقربه‌ها

مگر آنکه بشود مشک فشان، نفس باد صبا

تو رفتی و باران نبارید بار دگر با ناز و ادا اگر دریا اگر اقیانوس باشد این فاصله سرد   یاد تو می‌شکند، هرچه آن فاصله هست هرچه افتاده در اینجا هرچه مانده برایم هرچهادامه »مگر آنکه بشود مشک فشان، نفس باد صبا