پنبه و چوب و کنفسیوس | چرندنامه

نقل است کنفسیوس را که سوار بر گاومیش خویش در کهنه رهی داخل شد. در ره به چوبی و پنبه‌ای برخورد و بحث آن دو را در بحث و جدل یافت. پنبه بر سفیدی و نرمی خویش می‌بالید و فخر می‌فروخت. چوب بر سفتی و سختی و رنگی خوش می‌بالید. چوب را پنبه گفت: «تو که خویش محکم دانی، هیچ دانی تیره و زخمی هستی. حتی تکه پاره‌ای از درختی مرده‌ای….

حکیم لامکان و پادشاه | چرندنامه

نقل است که حکیمی لامکان نزد حاکم شهر فراخوانده شد. چو داخل گشت حاکم فراخواندش که «ای حکیم نقل است که عقل و دانشی غنی داری. لیکن با این همه دانایی در معاش فقیری و لامکان می‌گردی. گر مرا پندی دهی که گره از مشکلاتم رهاند تو با مال غنی سازم» حکیم دستی بر ریش کشید نگاهی عاقل اندر سفیه به وی انداخت پاسخش داد: «یا امیر، اگر من آنگونه که…

اندر حکایت کنفسیوس و حاکم شهر دوازده اژدها | چرندنامه

آورده‌اند که حاکمی بر شهر دوازده اژدها حاکم بودی. کنفسیوس را در راهش بدید و وی بخواند تا حکمتی گفته‌اش کند. کنفسیوس بر گاو افسار نشان افسر حاکم بداد و افسر وی و گاوش را نزد حاکم برد. حاکم گفتش:«ای حکیم، پند امروزت چیست؟» کنفسیوس سر بالا آورد و ریش نخ نمایش را با دستان تپلش بگرفت و بازی نمود. گفتش:«ای حاکم، مغرور مباش که تو چون من گاوی سواری. گاو…

پاسخ به چند سوال از کتاب کافه سوال |‌ چرندنامه

اینجا بگویم که این نوشته همانطور که از دسته‌بندیشان پیداست چیز جدیی نیست. بعد هم سوالات این کتاب فقط جنبه جالب بودن دارند. در کل به نظر من هم جالب نیستند. اما یک سری به آن بزنم جالب است. برخی را هم از زبان قُلی می‌نویسم. ۴۹. چه چیزی در زندگیتان بیش از همه حس قدرشناسی و سپاسگزاری شما را بر می‌انگیزد؟ عشق. وقتی با عشق کسی به کسی کمک کند….

غوک و شاهدخت پریان و تهران | چرندنامه

نقل است، روزی شاهدخت پریان سوار بر اسب از خیابان‌های تهران همی‌ می‌گذشت. خوشحال ز پنهان بودن از دیدگان می‌تاخت. لیک خبر نداشت که آهن غراضه‌های جدید قیمتی گشته و تیزتر از اسب پریان تندی روند. یاد تجریش در ۳۰۰ سال پیش اوفتاد و عزم راسخ پی پیمودن مسیر قدیم کرد. مسیر یافت ننمود و حیران بین دیوارهای بلند مشجر و محقر آرام سواری می‌کرد. چشمانش شگفت از قوطی‌های بلند زرق…

پیر و دماغ و جوان، زرتی ریق رحمت سرکشیدن | چرندنامه

پیری را بود در راهی. گلی بدید. گل برچید و اندر خم کوچه بویی لایش کشید. گلبرگ‌ها پس افتاند. جوانی رهگذر حیران به تماشا بود. گفتش: «پیری! گر این دماغ است که می‌کِشد و می‌کُشد، وای به حال کش مکش ماتحتت.» پیر حرصی بخورد و دستی بر ریش کشید و نالان بر سر جوان نصایح باز کرد: «وای بر تو ای جوان که نه شعورت می‌کِشد و نه ادبت می‌کُشد.» جوانک…