چرندنامه

هزلیات، جوک‌ها، چرندیاتی که به ذهنم خطور می‌کنند و قابل انتشارند.

حکیم لامکان و پادشاه | چرندنامه

نقل است که حکیمی لامکان نزد حاکم شهر فراخوانده شد. چو داخل گشت حاکم فراخواندش که «ای حکیم نقل است که عقل و دانشی غنی داری. لیکن با این همه دانایی در معاش فقیری و لامکان می‌گردی. گر مرا پندی… ادامه »حکیم لامکان و پادشاه | چرندنامه

اندر حکایت کنفسیوس و حاکم شهر دوازده اژدها | چرندنامه

آورده‌اند که حاکمی بر شهر دوازده اژدها حاکم بودی. کنفسیوس را در راهش بدید و وی بخواند تا حکمتی گفته‌اش کند. کنفسیوس بر گاو افسار نشان افسر حاکم بداد و افسر وی و گاوش را نزد حاکم برد. حاکم گفتش:«ای… ادامه »اندر حکایت کنفسیوس و حاکم شهر دوازده اژدها | چرندنامه

پاسخ به چند سوال از کتاب کافه سوال |‌ چرندنامه

اینجا بگویم که این نوشته همانطور که از دسته‌بندیشان پیداست چیز جدیی نیست. بعد هم سوالات این کتاب فقط جنبه جالب بودن دارند. در کل به نظر من هم جالب نیستند. اما یک سری به آن بزنم جالب است. برخی… ادامه »پاسخ به چند سوال از کتاب کافه سوال |‌ چرندنامه

غوک و شاهدخت پریان و تهران | چرندنامه

نقل است، روزی شاهدخت پریان سوار بر اسب از خیابان‌های تهران همی‌ می‌گذشت. خوشحال ز پنهان بودن از دیدگان می‌تاخت. لیک خبر نداشت که آهن غراضه‌های جدید قیمتی گشته و تیزتر از اسب پریان تندی روند. یاد تجریش در ۳۰۰… ادامه »غوک و شاهدخت پریان و تهران | چرندنامه

پیر و دماغ و جوان، زرتی ریق رحمت سرکشیدن | چرندنامه

پیری را بود در راهی. گلی بدید. گل برچید و اندر خم کوچه بویی لایش کشید. گلبرگ‌ها پس افتاند. جوانی رهگذر حیران به تماشا بود. گفتش: «پیری! گر این دماغ است که می‌کِشد و می‌کُشد، وای به حال کش مکش… ادامه »پیر و دماغ و جوان، زرتی ریق رحمت سرکشیدن | چرندنامه